امروز 1391/4/15 یعنی پنج شنبه آراد به همراه پدر مادرش می یاد خونه ما. من امروز خیلی خوش حالم. آراد همیشه منو خیلی زود می شناسه به خاطر همین اول می خواست بیاد بغل من. بعد از مدتی اون شروع کرد به چهار دست و پا رفتن به خاطر همین مادرش بردش توی اتاق و زانو بند تنش کرد که زانو هاش درد نگیره. تا ظهر آراد چهار دست و پا راه می رفت ، تا این که وقت ناهار شد مادرم برای آراد یک سفره پهن کرد و یک شیشلیک به دست او داد ، او هم تا پابان ناهار همان را خورد. بعد از ناهار مادرش غذای مخصوص آراد را داد و بعد آراد را خواباند. بعد ز چند دقیقه همه ی بزرگ تر ها به خواب رفتند و فقط من ماندم. حدود حوالی ساعت 5 بود که همه بیدار شدند و تصمیم گرفتند آراد را بیرون ببرند ،...